آسمون بی ستاره

حشمت کارخانه ی همسرش را که بیماری قلبی دارد اداره می کند و از تصمیم همسرش که پس از مرگ او اموالش به خواهرش فرشته واگذار می شود ناخرسند است. حشمت در غیبت همسرش درصدد هتک حرمت از فرشته برمی آید، اما فرشته با مجسمه ای بر سر او ضربه می کوبد و به تصور این که حشمت مرده است می گریزد. فرشته تصمیم می گیرد خود را در رودخانه غرق کند اما امیر، که در کارخانه ی حشمت کار می کند، او را نجات می دهد. امیر و دوستش حسن بی کله حشمت را از دست چند سارق نجات می دهند. حشمت از حسن و امیر می خواهد که فرشته را پیدا کنند و فرشته وانمود می کند که در جست و جوی شوهرش است. حشمت چند نفر را اجیر می کند تا فرشته را از سر راه او بردارند. آن ها فرشته را می ربایند و وقتی امیر و حسن مداخله می کنند حشمت دستور می دهد آن دو را نیز به قتل برسانند. امیر و حسن با گرفتار کردن تبه کاران به همراه فرشته سراغ حشمت می روند و او را که متنبه شده و قصد خودکشی دارد نجات می دهند.
← لطفاً ثبت‌نام کنید یا واردشوید و نظر خود را اضافه کنید.