قربون خودم

داداشی بساط جگرکی دارد و نامزدش گلی و خاله اش به او کمک می کنند. کار دوم داداشی ماشین شوئی است، و آرزویش این است که مثل یک میلیونر زندگی کند. او با مرد ثروتمندی آشنا می شود که آرزوئی خلاف او دارد، و می خواهد زندگی ساده و بی غل و غشی داشته باشد. مرد ثروتمند سعی دارد به داداشی بقبولاند که ثروت خوشبختی نمی آورد، اما داداشی استدلال های او را نمی پذیرد. مرد او را به خانه اش می برد تا او را با وضع زندگیش آشنا سازد: همسر او پشت میز قمار است، دخترش سوسن بساط رقص و پایکوبی راه انداخته و برادر همسرش و پسرش در فکر بالا کشیدن ثروت او هستند. دورنگی و تباهی زندگی مرد ثروتمند دل داداشی را می زند و او پشیمان از آرزوی خود به خانه اش بازمی گردد.
← لطفاً ثبت‌نام کنید یا واردشوید و نظر خود را اضافه کنید.